|
دوشنبه, 01 تیر 1388 ساعت 11:07 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
یه زمانی انیشتین گفته که تخیل مهمتر از دانش است. تا حالا به این جمله خوب فکر کردید؟! اینو گفتم تا کسایی که اصلا با ژانر تخیلی میانه ای ندارند ولی انیشتین رو قبول دارند ادامه مطلب رو بخونند.وقتی کلمه Fringe رو تو دیکشنری ها وارد کنید معنی حاشیه براش میاد.البته خیلی بی ربط هم نیست! اما معنای اصلی که به درد ما بخوره چیه؟! برای این کار یه سرچ کوچولو میزنیم در مورد Fringe Science . علوم فرینج یا علوم غریبه یا غیر معمول که معمولا ارزش آکادمیک چندانی هم بهش داده نمیشه بیشتر در حاشیه علوم اصلی میچرخه. رابطه مستقیمی با تخیل داره! و تقریبا موقعی که ازش حرفی زده میشه باید پای تمام رشته های اصلی رو وسط کشید. مثل ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست و روانشناسی و فلسفه و ... گرچه بیشتر از همه آدم یاد متافیزیک و مسایل ماورالطبیعه میافته. اگه بخوایم یه مثال کاربردی بزنیم میتونیم از سریال عامل ناشناخته نام ببریم که از همین شبکه سوم خودمون هم پخش شد و برای خیلی ها سوال برانگیز بود. اما در تاریخ 9 سپتامبر 2008 شبکه فاکس آمریکا اولین قسمت از سریالی به نام فرینج رو پخش کرد که طبق شواهد و گفته ها شباهت زیادی به سریال پرونده های مجهول دارد. با این تفاوت که بسیار پرخرج تر و شکیل تر بود! و اسمی رو به همراه داشت که دهن هر بیننده و سریال دوستی رو آب مینداخت و اون کسی نبود جز جی جی آبرامز. یکی از سه نفری که سریال لاست رو بنا نهاد... ادامه مطلب ... نظر بدهید
سه شنبه, 19 خرداد 1388 ساعت 07:09 | نوشته شده توسط علی
مدتی است که احساس میکنم تمام نیروهای خیر و شر دنیا در درونم به جنگ آمده اند. کشمکشی که بیش از تحملم است. جنگی میان تمام فیلترهای به ظاهر تمدن و خواسته های اصیل درونی ام. آن قدر عرصه شلوغ و پر هیاهو است که نمیدوانم خود من کجا است؟! به نظر میرسد حتی دیگر وجودی به نام من هم جایش در درونم خالیست. مدتی است که حتی نمیتوانم به حال خودم گریه کنم! راستی چرا اینگونه شده ام؟! خسته از تمام راه آمده و نگران از تمام راه پیش رو ، خسته از تمام نامردمی ها. این حرف ها برای خودم هم تکراری هستند اما حقیقت همین است. خسته از تنهایی ، ُ خسته از بی فکری ها ی اطرافیان ، خسته از چارچوب های خشک دینی و اجتماعی که این روزها تنها به زینت ظاهر آراسته شده و جز تنه خشک و زبر و تنومندش تمام زیباییش ، شاخه های نهیف ، برگ های بزرگ و کوچک سبزش ، شکوفه ها و ... از یاد رفته اند. تمام آموزه های شخصیت بالغم به یک باره از کار میافتد و فراموش میشود. به کار گیری آن ها بس دشوار است. امید ُ، فکر های خوب و نعمت و محبت و .... گویا شر دارد پیروز میشود و مرا نیز با خود میبرد. اصلا این حرف ها از کجا می آیند؟! من که حتی بالغ خود رو احساس نمیکنم. چندی است که حتی از نوشتن هم بدم می آید. تمام ذوق و اشتیاقم به یک باره تبدیل به هیچ میشوند. نوشتن بس است! امید که اشک هایم جاری شود تا شستشویی دهد بقایای این جنگ نابرابر را و مسکنی باشد بر زخم های آن. به تنگ آمده ام ، تمام درها بسته است. خسته از کوبیدن ، دیدن ، دستانم را به سختی بسته اند.
چه خوب که این جا هست...
يكشنبه, 10 خرداد 1388 ساعت 15:22 | نوشته شده توسط علی
یکی از نکاتی که به شخصه برای خودم خیلی مهمه اینه که دمای اجزای مهم سخت افزاریم موقع کار با کامپیوتر چند درجه است. همون طور که میدونید هرچه دما بالاتر باشه ، کارایی و عمر قطعه کم میشه. گرچه همه مادربورد ها دما رو بررسی میکنند و در صورت نیاز یا هشدار میدن ویا حتی خاموش میکنند سیستم رو اما این دما که مادربورد ها (البته قابل تنظیمه آپشن هاش) بر مبنای اون کار میکنند حول و حوش 60 تا 70 درجه سیلیسیوس یا همون سانتی گراد هست که زیاده! اگر شما دوست دارید که این دما همیشه جلوی نظرتون باشه کافیه کارای زیر رو انجام بدید. ( البته چون مال ویندوز برنامه زیاده من فقط مال اوبونتو رو میگم! ;) )
ترمینال رو باز کنید و به ترتیب دستورات زیر رو وارد کنید: sudo apt-get install lm-sensors این دستور برنامه اصلی رو نصب میکنه. حالا باید برنامه رو کانفیگ کنید. با دستور زیر برنامه سخت افزارهاتون رو تشخیص میده: sudo sensors-detect وقتی این دستور رو زدید خروجی های زیادی میبینید! تو این مرحله سوالاتی از شما میپرسه که همه رو yes بزنید. حالا برنامه برای استفاده آمادست. تنها کافیه ابزار گرافیکی مناسب رو با دستور زیر نصب کنید: sudo apt-get install sensors-applet حالا روی یکی از پنل های بالا یا پایین راست کلیک کنید و add to panel رو بزنید. توی مستطیل جستجو sensor رو وارد کنید و applet نشون داده شده رو اضافه کنید. اگه روی applet راست کلیک کنید و Preferences رو بزنید تنظیمات اون رو میبینید. تنظیماتی مثل چگونگی نمایش ، واحد دما ، نمایش دمای کدوم یک از قطعات یا چیپست ها و...
شنبه, 09 خرداد 1388 ساعت 12:38 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
این روزا در هر ساعتی از شبانه روز که تلویزیون و رادیو رو روشن میکنی چیزی جز مفهوم های انتخاباتی عایدت نمیشه. از برنامه های اجتماعی گرفته تا برنامه های بی ربطی مثل آسمان شب و فوتبال برتر به انتخابات ، هر مبحثی را در نهایت تعجب بهش رنگ و لعاب انتخاباتی میدن و یا یهو لای جمله هاشون میگن بله! ما رای میدهیم یا اینکه 14 روز و ... من که شخصا هیچ علاقه خاصی به این سیاست بی پدر و مادر! ندارم. ولی چیزی که برام جالبه اینه که چرا فقط این جور موقع ها ایران؟! چرا وقتای دیگه نه؟!! هر نماهنگ و شعر و داستانی فقط برای به غلیان درآوردن حس ناسیونالیستی یا همون وطن پرستی به کار میره. راه به راه تخت جمشید رو نشون میدن. از اون ورا بگیر بیا تا همین میدان آزادی تهران هرچی دم دستشون میاد نشون میدن و بعدم استاد محمد نوری داره داد میزنه ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییران! راستش خیلی دوست داشتم مباحث روانشناختی رسانه ای رو که مربوط به همین چیزا میشه بیشتر در موردش میخوندم! و اینجا براتون یه نطقی میکردم ولی در همین حد بدونیم که 1 ماه تکرار مداوم این روند بدون هیچ توجه خاصی از شما ، در ضمیر ناخود آگاهتون که خیلی تو انجام کارها مهمه تاثیر میزاره و یه حسی بوجود میاره که انگار باید یه کاری بکنید و یه خبراییه. برای همین روزای آخر وقتی میگن ایییییران! و تخت جمشید و خلیج فارس و دماوند رو نشون میدن طرف اشک تو چشاش جمع میشه و میگه تف به امریکا! 24 خرداد میرم حالشون رو میگیرم و تو چه میدانی که این شخص یه ماه پیش کی بوده؟!! الان چی شده! البته تو این مدت این مجری های قربونشون برن! کلی هندونه و طالبی های خوش رنگ و لعاب و خوشمزه میزارن زیر بغل آدم که بیا و ببین. هر سوال و گذارشی هم آخرش میرسه به انتخابات. نزدیکای انتخابات هم که میشه سوژه های گزارش ها و... میشن دختران و پسران خوش تیپی که موهای لطیفشون از جلو و عقب خود نمایی میکنه و شلوارشون به دلیل کوتاهی فاق داره میافته پایین! بله...! اما فرض کنید که الان چند هفته از تاریخ موعود گذشته! ایران کیلو چنده؟! تو زمین های تخت جمشید دارن ساخت و ساز میکنن. مقبره کوروش رو به اندازه کوچه شاد قلی خان براش ارزش قائل نیستند. خلیج فارس رو که دیگه نگو. خیلی از بناها هم تبدیل میشن به نماد ظلم گذشتگان!! همین جور پشت سر هم ، هم! اشیای عتیقه ایرانیان سر ازاینجا و انجا در میاره و(ادامه ندیم بهتره)
کسی یه لیوان آب خنک نداره؟! حالا شما به کی رای میدید؟! :))
جمعه, 08 خرداد 1388 ساعت 14:32 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
داستان فیلم در مورد کارل فردریکسن ، پیرمردی 78 ساله ای ، است که زمانی شغلش فروش بادکنک بوده و اکنون که همسرش فوت کرده خسته از زندگی و آدمای این دنیا در گوشه ای از شهر بین آسمان خراش ها روزها را سپری می کند. زمانی که شهرداری قصد دارد او را به زور از خانه اش بیرون کند او اخرین فرصت را پیدا میکند تا رویای فدیمی و اخرین ماجراجویی زندگیش را تحقق بخشد. او بوسیله هزاران بادکنک خانه خود را به هوا برده و سفرش را به آمریکای جنوبی اغاز میکند تا قول خود به همسر درگذشته اش را عملی کند. |







