|
شنبه, 14 آذر 1388 ساعت 11:55 | نوشته شده توسط علی
مدیر فناوری دانشگاه در سمینار SharePoint چند روز پیش:
"هر کس که بتونه شیر پوینت رو کامل پیاده سازی و ران بکنه یکسال اینترنت رایگان پرسرعت 512 کی! (در حالی که صداش حاکی از تردیدش هست) جایزه میگیره."
اولا که زیادیتون نکنه جناب! واسه قلبتون بده. لااقلش این 512 رو میگفتی کیلو نه کی ما دلمون خوش میشد! بیت و بایتش پیشکش. شایدم جدیدا اینجوری میگن و من خبر ندارم. البته این فقط یکی از کرامات مدیر ماست. حالا این قضیه رو تعمیم بدید به بقیه مدیران در سطح خرد و کلان! مدیرای این دور و زمونه نمیدونن اصلا فلان چیز به کارشون میاد یا نه ، کارایی داره واسشون یا نه! فقط میدونن چیز خفنیه و داشتنش بد نیست.
بدتر از اینا دلم برای جناب پرزنتر سمینار میسوخت که داشت هی بر طبل گودر و rss و انگلیسی و اینا میکوبید! نمیدونست اینا که میگه تو این جمع از فحش بدتره! نظر بدهید
پنجشنبه, 12 آذر 1388 ساعت 11:58 | نوشته شده توسط علی
چهارشنبه, 11 آذر 1388 ساعت 18:20 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
چند روز پیش یه مطلبی تو گودر خوندم که خیلی بهم حال داد. یعنی واقعا من کم تاثیر میگیرم. ولی این یکی کار خودش رو کرد. نقل قول میکنم:
"عزیزم من لیاقتتو ندارم
دست خطم خوب بود. این را همهی کلاس میدانستند. وقتی معلم میگفت کی دستخطش خوبه بیاد پای تخته این سوالها رو بنویسه، وقتی میگفت کی دستخطش خوبه اسم بچهها رو تو دفتر وارد کنه، من دستم را بلند نمیکردم. همیشه کسانی بودند دستشان را بلند کنند اما من جزوشان نبودم. بعضی وقتها بچههای دیگر، اسم مرا به معلم میگفتند و من ساکت مینشستم و نگاه میکردم و معلم هیچوقت مرا پای تخته نمیبرد و هیچوقت دفتر را نمیداد بنویسم چون داوطلب نبودم. چون انگار انگیزه نداشتم. در حالی که مثل سگ دلم میخواست بروم پای تخته بنویسم، که چقدر با گچ روی تخته نوشتن را دوست داشتم. چقدر دلم میخواست توی دفتر خوشخط و خالی کنم اما فکر میکردم بچهبازی است که دستم را بلند کنم و بگویم خانوم ما خانوم ما. فکر میکردم ذوق نشان دادن سر این چیزها از بزرگی آدم کم میکند. باعث میشود بقیه فکر کنند آدم به اندازهی کافی به کمال نرسیده که اینجور خوشیها هنوز برایش علیالسویه نشده. تظاهر به فروتنی. اولین نشانههای تظاهر به فروتنی که یقهام را گرفت و تا یک دهه بعد ول نکرد. فکر میکردم نباید در هیچ کاری منم منم کنم. فکر میکردم باید اینقدر خوب باشم و اینقدر کامل باشم که بقیه بخواهندم. وقتی ازم تعریف میشد شروع میکردم توی سر خودم زدن. شروع میکردم چسناله کردن که اینقدرها هم خوب نیستم و شما بهترش را ندیدهاید که فکر میکنید من خوبم. به جای خوشحالی کردن از تعریف کسانی که قبولم داشتند، به جای نشان دادن اینکه لایق اعتماد و تمجید هستم، قیافه آدم نفوذناپذیر به خودم گرفتم و تبدیل شدم به یکی از منتقدان جدی خودم. شروع کردم ضعفهایم را دانهدانه برشمردن و تا جایی که متقاعد نمیشدند یا در ظاهر اینطور وانمود نمیکردند ولکن نبودم. بعد وقتی هم که متقاعد میشدند غم گندههه سراغم میآمد. با خودم فکر میکردم همهی تعریفهایشان توخالی بود وگرنه آخرش نمیگفتند شاید حق با تو باشه. شاید آنقدر آدم خودشیفتهی خنگ دور و برم دیده بودم که این رویه را در پیش گرفتم که مثل آنها نباشم. خودشیفتههایی که وقتی دربارهی خودشان حرف میزدند با انگشت خودشان را نشان میدادند. خودشیفته بودن برایم جزو اولین رذایل بود. دور هرکسی را که میدیدم قربانصدقهی خودش میرود یا یکجوری میخواهد خودش را توی چشم بقیه کند، خط میکشیدم. بعد اینجوری شد که وقتی بهم پیشنهاد کار گندهتر دادند قبول نکردم. گفتم از پسش برنمیآیم. گفتم هنوز به آن مرتبه نرسیدهام و آدمهای گندهتری از من هستند که کار را باید به آنها سپرد. گفتم من حالاحالاها دانشآموزم و باید یاد بگیرم و آدمهای دیگر رفتند، سریع کارها را قاپیدند و خودی نشان دادند و خیلیوقتها هم از پسش خوب برآمدند. ماندم و درجا زدم و فکر کردم چرا کسی نیامده کشفم کند. چرا کسی التماسم را نمیکند. معدن نبودم که ازم سنگهای قیمتی بیرون بکشند، آدم بودم. باید داشتههایم را به رخ بقیه میکشیدم. چرا باید بقیه حتماً میدانستند من توی چه کاری خوبم و باانگیزهام تا بعدش نازم را بکشند و معطلم شوند تا چسنالههایم و خودزنیهایم تمام شود و آنوقت راهشان را بکشند و بروند؟ چرا خودشیفتگی وارونهام را بس نمیکردم؟ چرا از آدمی که میتوانست بهتر باشد خودم را تبدیل به آدم متوسطی در چشم بقیه کرده بودم؟ چرا یکذره خودنما نبودم؟ چرا وقتی ازم تعریف میشد توی سر خودم میزدم که دست نوازش مضاعفی روی سرم کشیده شود و بهاین وسیله بالاتر بروم؟ چرا همیشه بیشتر میخواستم؟ باورتان میشود هیچکدام از نوشتههایم اول شخص نبود و من تویش نداشت؟ باورتان میشود؟ حالا همه چیز عوض شده. به روح خدا قسم اگر بفهمم یکی از شما دارد فروتنی کاذب نشان میدهد تا کمال و خوبیاش را لای آن بچپاند و عرضه کند، که لابهلای افتادگیهایش، خود را گنجی پنهان میداند که باید زمین را حفاری کرد تا بهش رسید، دورش را خط میکشم. " لینک مطلب : http://3roozpish.persianblog.ir/post/464 یه سری تصمیمات جدید گرفتم! تازه از یه وبلاگ دیگه هم یه چیزه دیگه یاد گرفتم! تو پست یعدی هم درباره اون میگم. درباره اینکه تو این مدت هم بر خودم چه گذشت یکم میگم!
چهارشنبه, 11 آذر 1388 ساعت 17:51 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
امروز داشتم از دانشگاه به سمت خونه بر میگشتم که هوس کردم از پل عابر پیاده برم اون ور. پل را رفتم بالا و وقتی رسیدم اونور دیدم یه آقای نسبتا جوون و محترم و کمی لات مسلک سر پله ها در حالی که انگشت اشارش سیخ شده بوده و بقیشون مشت ، هی سیخونک میزد به شکم یه آفای میانسال و میگفت بزنم دندونات بریزه تو شکمت. مرد میانسال هم که مضطرب بود هی من من میکرد. با خودم گفتم حتما اومده جیبش رو بزنه که مچش رو گرفته! بعدم تازه چرا مشتشه گرفته جلو شکم یارو به جای دهنش هی سیخونک میزنه یارو هم میپره بالا. در همین فکر داشتم از کنارشون رد میشدم که قضیه لو رفت:
مگه من بچم...مگه من بچم مرتیکه که انگشت میکنی تو -ونم! خجالت نمیکشی از سنت. ریشت سفید شده. بزنم تو دهنت دندونات...
یارو هم میگفت اشتباهی شده!!
دیگه صداشون داشت فید میشد و من در این فکر که اگه خدای نکرده ، زبونم لال ، گوش شیطون کر و چشش کور! یه روز یکی من رو اشتباهی بگیره چه عکس العملی خواهم داشت!!؟ شاید یه لگد! شایدم یه نگاه عمیق معنادار و خشم و یه روز خراب.
|






