|
چهارشنبه, 18 آذر 1388 ساعت 18:58 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
وقتی چادر زورکی رفت سرش ، با یه ظاهر کاملا موقر و موجه و اسلامی میشینه و با اسم بلوتوث play * girl مردم رو مستفیض میکنه و بعدشم منکر میشه.
اولین بطن قرآن رو که دیگه هر ... لااقل نصفش رو میفهمه و گفته حق جنس مذکر از ارث دو برابر مونث هست یا به عبارتی دیه مونث نصف مذکر هست رو سفره میکنه و سیراب شیردونش رو میزاره سر اجاق! بعد دو قرت و نیممون باقیه چرا سنی ها میگن شما فلانید و بسان.
برای گرفتن حداقل حق آقایون که فقط یه ردیف صندلی تو قسمت خودشون تو اتوبوس یا سرویس هست به انواع جرم های مزاحمت برای نوامیس ، بی ادبی و پررویی و... متهم میشیم.
اگه شوهرش بگه یه بار یه چی درست کن دستپختت رو بچشیم میره مهریش رو میزاره اجرا.
اگه بگه بالا چشت ابروس میگه تو خاری و من حکم گل! شایدم خوار!
فمینیسم اسلامی یعنی تو رشته کشاورزی آقایون زمین رو بیل بزنن و تو رشته عمران تو آزمایشگاه بتون آقایون مواد رو مخلوط کنن و هم بزنن برای خانوما و تو کارگاه جوشکاری آقایون براشون جوش بدن! اونوقت خانوما بگیرن 19 و آقایون بگیرن 14!
فمنیسم اسلامی یعنی سو استفاده از زنان و دختران ایرانی برای اثبات هیچ. یعنی جایگاهی واهی دادن. یعنی از بین بردن هویت تاریخی زن ایرانی. یعنی قبول نداشتن خود. یعنی شیره مالیدن بر سر...
یعنی پیاده کردن الگوهای تعاملی و رفتاری 50 سال پیش در موقعیت ها و محل های کنونی. یعنی اوضاع نابه سامانه جوانان امروز.
یعنی یه پات رو بزاری دم پله برقی و اونیکی رو بزاری روی پله! یعنی فدا کردن آینده ماها فقط به خاطر اینکه خودشون رو قبول ندارند.
نقاب دارد و دل به جلوه آب کند / نعوذ بالله اگر جلوه بی نقاب کند فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست / چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند چونیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او / رود به باطن و تفسیر ناصواب کند به زهد گربه شبیه است زهد حضرت شیخ / نه بلکه گربه تشبیه به آن جناب کند اگر ز آب دست گربه کمی تر گردد / بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند به احتیاط ز خود دست تر بگیرد دور / چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند کسی که غافل از این جنس بود پندارد / که آب پنجه هر گربه را عذاب کند ولی چو چشم حریص فتد با ماهی حوض / ز سینه تا به دم خود را درون آب کند ز من مترس که خانم تو را خطاب کنم / از او بترس که همشیره ات خطاب کند به حیرتم که اسرار هیپنوتیسم آموخت / فقیه شهر که بیدار را به خواب کند زنان مکه همه بی نقاب میگردند / بگو بتازد و آن خانه را خراب کند
شما هم اگه خواستید اضافه کنید تو نظرات که یعنی چی؟! نظرات (3)
سه شنبه, 17 آذر 1388 ساعت 10:27 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
یکی از بهترین راه ها برای شناساندن محصولات یا سرویس های یک شرکت یا کارخونه تبلیغات در ایستگاه اتوبوس هست. مردم تو این ایستگاه ها منتظر میمونن و در همین حال جذب این تبلیغات میشن. در ضمن کسانی که از مقابل این ایستگاه ها رد میشن یا راننده های اتوبوس هم نگاهی میندازن.
مجانی وزنت میکنه!
برای یه بار لااقل تمبر خودتون رو ببینید.
این از همه باحال تره. تبلیغ شیشه محافظتی هست. یارو خیلی به محصولش اطمینان داشته که این همه پولو گذاشته توش!
اینم که پیشخون رستوران های زنجیره ای مک دونالد هست. تو تهران خودمونم انگار شعبه داره...
دوشنبه, 16 آذر 1388 ساعت 18:21 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
اون موقعها دانشجو ها میدیدن که داره به مملکت خیانت میشه و اوضاع نابه سامانه. غیرتشون برنداشت و شروع کردن به اغتشاش از دید حکومت. آقایان و ملت هم حال کردند و یه روز به اسمشون گذاشتند! حالا همون دانشجو ها با همون وطن پرستی و غیرت دارن میبینن که مملکت داره به سوی پرتگاه میره و به گند کشیده شده. باز هم غیرتشون برنداشت و شروع به اغتشاش از دید حکومت کردند! نمیدونستم تاریخ اینقدر زود تکرار میشه.
شاید آیندگان هم به ما افتخار کنند! دانشجوی اغتشاش گر روزت مبارک.
دوشنبه, 16 آذر 1388 ساعت 12:38 | نوشته شده توسط مهندس روانشناس
از وقتی یادم میاد کاملا پاستوریزه بودم. حتی کوچکترین فحش و ناسزایی هم کسی از دهنم نمیشنوید.واقعا تو دهنمم نمیومد که بخوام بگم گرچه بعضی وقتها دوست داشتم یه چندتا فحش آبدار به طرفم بدم. واقعا دل آدم رو خنک میکرد. ولی من همیشه از این لذت محروم بودم. نهایت این صفت اینه پیش بزگترا عزیزی و بزرگت حساب میکنن ولی توی هم سن و سالات یه بچه از خود راضی و لوسی! عیبی نداشت چون تا وقتی بچه ای اختیارت دست خودت نیست. بزرگتر که شدم یعنی حول وحوش راهنمایی و دبیرستان از این که اینجور رفتار میکردم راضی بودم. این رو یه برتری میدونستم. اون موقع ها این قضیه برام زجرآورتر شده بود. دور و بری ها هر روز بی ادب تر و آشغال تر میشدن و من حساس تر به این موارد. اصلا حرف وحدیثاشون با اون لحن و اصطلاحات که با قباحت تمام بیان میکردند برام قابل هضم نبود. به سالهای پایانی دبیرستان و بعدم پیش دانشگاهی که نزدیک شدم فهمیدم دارم خودم رو زجر میدم. بزار ملت هرجور که حال میکنن ، حال کنن. ولی کسایی که تو اون مقطع بودند میفهمیدند که با هرکی چه جور رفتار کنند. وقتی من رو این جوری میدیدند اونا هم طرز حرف زدنشون عوض میشد. ولی دیگه حساس نبودم. وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم و هرز گاهی ارازل و اوباش! سابق رو میدیدم اندر کف این جو دانشگاه میموندم که با اینا چه کرده! خداییش این کلاس بادکنکی دانشگاه اگه همه رو اینجور ظاهری آدم کنه میشه برای درمان ازش استفاده کرد! الکی نیست میگن دانشگاه کارخانه انسان سازی است. به هر حال هرچی زمان گذشت و به حال نزدیک تر میشدم به این نتیجه میرسیدم که بعد نیست هرز گاهی این لذت رو تجربه کرد! چاره ای نیست.باید به وقتش از این الفاظ پر معنی و دلکش استفاده کرد.اصلا بدون اونها خیلی وقتها نمیشه عمق احساس و اصل مطلب رو بیان کرد و به قولی نمک سخن هست. گرچه به دلیل سابقه تربیتی هنوزم نمیتونم به زبونم بفهمونم که بابا یه تحولی ، چیزی... هالیش نمیشه. اصلا نمیدونم که این نتیجه گیری درسته یا نه؟! الان تنها تفاوتی که با گذشته داره اینه که رفقام خیلی راحت تر این مطالب یا به قول خودشون -س شعر ها رو جلوی من بیان میکنند. گهگاهی هم حیایی به خرج میدن و ولوم صدا رو میارن پایین ، شایدم یه کوچولویی سانسور اعمال کنند. فعلا میخوام این نتیجه گیری رو بیارم تو فاز عملیاتی! پس مواظب باشید...
شنبه, 14 آذر 1388 ساعت 12:17 | نوشته شده توسط علی
خیلی وقتها به نفعمونه که کمی زاویه دید و دوربینمون رو بچرخونیم تا نیمه پر لیوان جریانات زندگیمون رو ببینیم.
|


















