مدتی است که احساس میکنم تمام نیروهای خیر و شر دنیا در درونم به جنگ آمده اند. کشمکشی که بیش از تحملم است. جنگی میان تمام فیلترهای به ظاهر تمدن و خواسته های اصیل درونی ام. آن قدر عرصه شلوغ و پر هیاهو است که نمیدوانم خود من کجا است؟! به نظر میرسد حتی دیگر وجودی به نام من هم جایش در درونم خالیست. مدتی است که حتی نمیتوانم به حال خودم گریه کنم! راستی چرا اینگونه شده ام؟! خسته از تمام راه آمده و نگران از تمام راه پیش رو ، خسته از تمام نامردمی ها. این حرف ها برای خودم هم تکراری هستند اما حقیقت همین است. خسته از تنهایی ، ُ خسته از بی فکری ها ی اطرافیان ، خسته از چارچوب های خشک دینی و اجتماعی که این روزها تنها به زینت ظاهر آراسته شده و جز تنه خشک و زبر و تنومندش تمام زیباییش ، شاخه های نهیف ، برگ های بزرگ و کوچک سبزش ، شکوفه ها و ... از یاد رفته اند. تمام آموزه های شخصیت بالغم به یک باره از کار میافتد و فراموش میشود. به کار گیری آن ها بس دشوار است. امید ُ، فکر های خوب و نعمت و محبت و .... گویا شر دارد پیروز میشود و مرا نیز با خود میبرد. اصلا این حرف ها از کجا می آیند؟! من که حتی بالغ خود رو احساس نمیکنم. چندی است که حتی از نوشتن هم بدم می آید. تمام ذوق و اشتیاقم به یک باره تبدیل به هیچ میشوند. نوشتن بس است! امید که اشک هایم جاری شود تا شستشویی دهد بقایای این جنگ نابرابر را و مسکنی باشد بر زخم های آن. به تنگ آمده ام ، تمام درها بسته است. خسته از کوبیدن ، دیدن ، دستانم را به سختی بسته اند.
چه خوب که این جا هست...
چه خوب که این جا هست...
| < قبلی | بعدی > |
|---|






