دست خطم خوب بود. این را همهی کلاس میدانستند. وقتی معلم میگفت کی دستخطش خوبه بیاد پای تخته این سوالها رو بنویسه، وقتی میگفت کی دستخطش خوبه اسم بچهها رو تو دفتر وارد کنه، من دستم را بلند نمیکردم. همیشه کسانی بودند دستشان را بلند کنند اما من جزوشان نبودم. بعضی وقتها بچههای دیگر، اسم مرا به معلم میگفتند و من ساکت مینشستم و نگاه میکردم و معلم هیچوقت مرا پای تخته نمیبرد و هیچوقت دفتر را نمیداد بنویسم چون داوطلب نبودم. چون انگار انگیزه نداشتم. در حالی که مثل سگ دلم میخواست بروم پای تخته بنویسم، که چقدر با گچ روی تخته نوشتن را دوست داشتم. چقدر دلم میخواست توی دفتر خوشخط و خالی کنم اما فکر میکردم بچهبازی است که دستم را بلند کنم و بگویم خانوم ما خانوم ما. فکر میکردم ذوق نشان دادن سر این چیزها از بزرگی آدم کم میکند. باعث میشود بقیه فکر کنند آدم به اندازهی کافی به کمال نرسیده که اینجور خوشیها هنوز برایش علیالسویه نشده. تظاهر به فروتنی. اولین نشانههای تظاهر به فروتنی که یقهام را گرفت و تا یک دهه بعد ول نکرد. فکر میکردم نباید در هیچ کاری منم منم کنم. فکر میکردم باید اینقدر خوب باشم و اینقدر کامل باشم که بقیه بخواهندم. وقتی ازم تعریف میشد شروع میکردم توی سر خودم زدن. شروع میکردم چسناله کردن که اینقدرها هم خوب نیستم و شما بهترش را ندیدهاید که فکر میکنید من خوبم. به جای خوشحالی کردن از تعریف کسانی که قبولم داشتند، به جای نشان دادن اینکه لایق اعتماد و تمجید هستم، قیافه آدم نفوذناپذیر به خودم گرفتم و تبدیل شدم به یکی از منتقدان جدی خودم. شروع کردم ضعفهایم را دانهدانه برشمردن و تا جایی که متقاعد نمیشدند یا در ظاهر اینطور وانمود نمیکردند ولکن نبودم. بعد وقتی هم که متقاعد میشدند غم گندههه سراغم میآمد. با خودم فکر میکردم همهی تعریفهایشان توخالی بود وگرنه آخرش نمیگفتند شاید حق با تو باشه. شاید آنقدر آدم خودشیفتهی خنگ دور و برم دیده بودم که این رویه را در پیش گرفتم که مثل آنها نباشم. خودشیفتههایی که وقتی دربارهی خودشان حرف میزدند با انگشت خودشان را نشان میدادند. خودشیفته بودن برایم جزو اولین رذایل بود. دور هرکسی را که میدیدم قربانصدقهی خودش میرود یا یکجوری میخواهد خودش را توی چشم بقیه کند، خط میکشیدم. بعد اینجوری شد که وقتی بهم پیشنهاد کار گندهتر دادند قبول نکردم. گفتم از پسش برنمیآیم. گفتم هنوز به آن مرتبه نرسیدهام و آدمهای گندهتری از من هستند که کار را باید به آنها سپرد. گفتم من حالاحالاها دانشآموزم و باید یاد بگیرم و آدمهای دیگر رفتند، سریع کارها را قاپیدند و خودی نشان دادند و خیلیوقتها هم از پسش خوب برآمدند. ماندم و درجا زدم و فکر کردم چرا کسی نیامده کشفم کند. چرا کسی التماسم را نمیکند. معدن نبودم که ازم سنگهای قیمتی بیرون بکشند، آدم بودم. باید داشتههایم را به رخ بقیه میکشیدم. چرا باید بقیه حتماً میدانستند من توی چه کاری خوبم و باانگیزهام تا بعدش نازم را بکشند و معطلم شوند تا چسنالههایم و خودزنیهایم تمام شود و آنوقت راهشان را بکشند و بروند؟ چرا خودشیفتگی وارونهام را بس نمیکردم؟ چرا از آدمی که میتوانست بهتر باشد خودم را تبدیل به آدم متوسطی در چشم بقیه کرده بودم؟ چرا یکذره خودنما نبودم؟ چرا وقتی ازم تعریف میشد توی سر خودم میزدم که دست نوازش مضاعفی روی سرم کشیده شود و بهاین وسیله بالاتر بروم؟ چرا همیشه بیشتر میخواستم؟ باورتان میشود هیچکدام از نوشتههایم اول شخص نبود و من تویش نداشت؟ باورتان میشود؟ حالا همه چیز عوض شده. به روح خدا قسم اگر بفهمم یکی از شما دارد فروتنی کاذب نشان میدهد تا کمال و خوبیاش را لای آن بچپاند و عرضه کند، که لابهلای افتادگیهایش، خود را گنجی پنهان میداند که باید زمین را حفاری کرد تا بهش رسید، دورش را خط میکشم. "
لینک مطلب : http://3roozpish.persianblog.ir/post/464
یه سری تصمیمات جدید گرفتم! تازه از یه وبلاگ دیگه هم یه چیزه دیگه یاد گرفتم! تو پست یعدی هم درباره اون میگم. درباره اینکه تو این مدت هم بر خودم چه گذشت یکم میگم!
| < قبلی | بعدی > |
|---|






